تاریخچه

خزانه، تبعید، و فرشی که ماند

داستان خاندان ابوالحسنی، از خزانهٔ دربار قاجار تا امروز — به روایت محمد هادی ابوالحسنی، آن‌طور که خودش تعریف کرده است.

یک

مردی که چیزی نگفت

هر خانواده‌ای یک نقطهٔ شروع دارد؛ نقطهٔ شروع ما یک دزدی بزرگ است.

دورهٔ قاجار بود. از مردم همدان و یزد خراج می‌گرفتند — به زور. طالب، پدرِ نخستِ این خاندان، خزانه‌دار بود؛ کلید خزانه دست او بود. وزیر جنگ هم مردی بود اهل یزد. آن دو با هم نقشه کشیدند و روزی که شاه به شکار رفته بود، خزانه را خالی کردند.

آنچه برداشتند در یک بقچه جا نمی‌شد؛ چهارده رأس یابو بار کردند. یابو را می‌دانید چیست — اسبِ بارکش. چهارده یابو سکهٔ طلا. آن‌ها را بردند به روستایی میان ساوه و همدان و آوج، و همه را زیر یک درخت خاک کردند.

شاه فهمید. وزیر جنگ را گرفتند و سیخ داغ به چشمش کشیدند تا اقرار کند؛ اقرار نکرد. سراغ طالب هم آمدند. او هم چیزی نگفت. هیچ نگفت.

دستش را بریدند. از آن پس تا سال‌ها، پیش از آنکه شناسنامه و نام خانوادگی به ایران بیاید، او را با همین نشان می‌شناختند: طالب یه‌دست. بعد تبعیدش کردند به بصرهٔ عراق، و دیگر نتوانست برگردد.

دو

وصیتی که سه نسل سفر کرد

طالب در بصره مریض شد. وقتی فهمید که رفتنی است، پسرش ابوالحسن را صدا زد و راز را به او سپرد: برو ایران، فلان جا، زیر آن درخت، ما پولی دفن کرده‌ایم.

اما یک شرط گذاشت — و همین شرط است که این داستان را از یک قصهٔ گنج جدا می‌کند. گفت: نصف این مال، مال مردم است. این پول را به زور از مردم آن منطقه گرفته بودند، و باید به خودشان برگردد. نصف دیگر هم سهم آن وزیر جنگ بود.

ابوالحسن تاجر بود. اما او هم پیش از آنکه کاری از پیش ببرد بیمار شد و درگذشت. پیش از مرگ، وصیت را به فرزندش سپرد — و او شیرپنجه گرفت؛ دردی که آن روزها علاجی نداشت، و عمرش کفاف نداد.

این‌طور شد که وصیتِ طالب، دست‌به‌دست، به فضل‌الله رسید. به پدربزرگِ راویِ همین داستان.

سه

بازگشت

حدود سال ۱۳۰۰ فرصت پیدا شد. قاجاریه داشت می‌رفت و پهلوی داشت می‌آمد؛ حکومتی که با این خانواده مسئله داشت دیگر سرِ کار نبود. خانواده از همین شکاف استفاده کرد و راه ایران را گرفت.

از قصر شیرین وارد شدند. حسن، برادر بزرگِ محسن، همان‌جا در قصر شیرین به دنیا آمد و شناسنامه‌اش را هم همان‌جا گرفت. فضل‌الله شناسنامهٔ خود را در همدان گرفت.

و بعد رفتند سراغ درخت. شب بود. هفت قاطر برداشتند و ده تفنگچی از خرم‌آباد همراه کردند. زیر درخت را کندند و هفت قاطر را از سکهٔ طلا پر کردند. مالی که سه نسل زیر خاک مانده بود، بعد از چهل سال بیرون آمد.

چهار

خانِ چهارده آبادی

فضل‌الله در همدان رئیس خبازخانه‌ها شد — نانوایی‌های شهر زیر دست او بود. اما آنچه از او در حافظهٔ خانواده مانده چیز دیگری است.

وقتی رضاشاه فرمان کشف حجاب داد، فضل‌الله شهر را رها کرد. زن و بچه‌اش را برداشت و برد به روستا. چهارده پارچه آبادی خرید — لالجین یکی از آن‌ها بود، و رَزَن، شصت کیلومتری همدان، از همان حوالی.

رسمِ آن روزگار «چهاریک» بود: از هر چه رعیت می‌کاشت و می‌کِشت، یک چهارم مال خودش بود و سه چهارم مال ارباب. فضل‌الله این حساب را به هم زد. زمین‌ها را داد به مردم. همان مردمی که پدربزرگش زمانی به زور از آن‌ها خراج گرفته بود — همان نصفی که طالب وصیت کرده بود مال مردم است.

محسن، پدرِ راوی، در همدان به دنیا آمد؛ ماما کبری به دنیایش آورد. مادرش را زود از دست داد — زنی به نام ماه‌سلطان به او شیر داد، و دخترِ او تا آخر عمر «همشیر» و عمهٔ رضاعیِ این خانواده ماند. فضل‌الله بعدها دوباره ازدواج کرد؛ توران و رضا و تقی از همسر دوم به دنیا آمدند و در روستا بزرگ شدند.

پنج

یک فرش، چهارده هزار تومان

محسن شانزده‌ساله بود که پدرش در همدان درگذشت. او بچهٔ شهر بود، نه روستا؛ گفته بود من در روستا نمی‌مانم، و رفته بود همدان درس بخواند. شش کلاس.

از آن همه — چهارده آبادی، خبازخانه‌ها، هفت قاطر طلا — به محسن یک چیز رسید: یک تخته فرش ابریشمِ دوازده‌متری. کبری آق خاتون، همسر محسن و مادرِ راوی، تعریف می‌کرد که آن را در یک دستمالِ ابریشم پیچیدند و دادند دستش. همین. آن روزها چهارده هزار تومان می‌ارزید.

محسن با همان چهارده هزار تومان بلند شد رفت خرمشهر. یک کازینو خرید — زیرش قهوه‌خانه بود — و دو اتوبوس، در خط همدان به خرمشهر. قهوه‌چی شد. شاهنامه می‌خواند؛ شاهنامه‌خوانِ قهوه‌خانه. حتی برای شاه هم خواند.

هشت فرزند از او و کبری آق خاتون ماند. زهرا، فرزند نخست، در همان خرمشهر به دنیا آمد. بقیه — رسول، مرضیه، مهدی، محمد هادی، هما، فاطمه و فضل‌الله — در تهران.

شش

سندی که امضا نشد

سال‌ها بعد، در تهران، محسن مشغول ساختن خانه بود که مردی جلوی در ایستاد. راوی می‌گوید او را تا آن روز ندیده بود، اما تا دید شناخت: شبیه پدرش بود. هدایت بود، پسر عمه.

خبر آورده بود: قانونی آمده که می‌شود زمین‌های بخشیده‌شده را پس گرفت. سند به نام محسن بود — فضل‌الله همه را به نام او زده بود. کافی بود امضا کند. گفتند چکِ سفید امضا بگذار، هر چه خواستی بردار.

محسن امضا نکرد.

گفت پدربزرگِ ما این‌ها را بخشید، چون مال مردم بود؛ برای همین خون دادیم — حالا بیایم دوباره از مردم بگیرم؟ راوی می‌گوید آن روز خودمان خانه نداشتیم، محتاج بودیم. گفت: من نیاز دارم، بچه‌ام نیاز دارد. و باز هم نگرفت.

وصیتی که طالب در بصره کرده بود — «نصفش مال مردم است» — سه نسل سفر کرده بود تا به اینجا برسد، به مردی که خانه نداشت و باز هم امضا نکرد. اینجا داستان تمام می‌شود.

هفت

نام

پیش از آنکه شناسنامه بیاید، مردم را به نام پدرشان می‌شناختند، یا به شغلشان، یا به نشانی مثل «یه‌دست». وقتی نوبتِ ثبت رسید و باید نامی انتخاب می‌شد، این خانواده نام پدر را برداشت: ابوالحسن.

و ابوالحسنی شدیم.

خط زمانی

  1. دورهٔ قاجارطالب، خزانه‌دارِ دربار، با وزیر جنگ خزانه را خالی می‌کند.
  2. پس از آندستِ طالب را می‌برند و به بصرهٔ عراق تبعیدش می‌کنند.
  3. در بصرهطالب در آستانهٔ مرگ، راز گنج را به پسرش ابوالحسن می‌سپارد.
  4. حدود ۱۳۰۰قاجار می‌رود و پهلوی می‌آید؛ خانواده از قصر شیرین وارد ایران می‌شود.
  5. همان سال‌هافضل‌الله گنج را از زیر درخت بیرون می‌آورد: هفت قاطر سکهٔ طلا.
  6. شناسنامهنام خانوادگی «ابوالحسنی» از نام ابوالحسن ثبت می‌شود.
  7. حدود ۱۳۱۰محسن در همدان به دنیا می‌آید.
  8. ۱۳۱۴ به بعدفضل‌الله خانوادهٔ خود را به روستا می‌برد و چهارده پارچه آبادی می‌خرد.
  9. حدود ۱۳۲۶فضل‌الله درگذشت؛ از آن همه دارایی، یک فرش ابریشم به محسن رسید.
  10. خرمشهرمحسن با پول همان فرش قهوه‌خانه و دو اتوبوس می‌خرد. زهرا آنجا به دنیا می‌آید.
  11. ۱۳۴۳محمد هادی در تهران، امام‌زاده حسن، به دنیا می‌آید.
  12. تهرانسندی که می‌توانست زمین‌ها را پس بگیرد، هرگز امضا نشد.
  13. ۱۳۶۸ و ۱۳۷۴امیر و ایلیا به دنیا می‌آیند.